تبليغاتX
همدلی
سلامی در سال جدید

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

دلم برای همه شمادوستان خوب ونازنین یه ذره شده امیدوارم بزودی بتونم بیشتر با شما باشم درد دل کنم درد دل بشنوم .

بهارداره وارد این شهر سرد وسرسخت میشه ودل ما رو هم یواش یواش بیدار میکنه .

با کمی تاخیربرای شما وخودم وهمه اونایی که دوستشان دارم سالی پر از امید – دستیابی به آرزوها وآرامش و بی نیازی آرزو میکنم .

بازم میام به امید دیدار

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 12:2  توسط شبنازعلوی  | 

شب یلدا مبارک
 شب يلدا در راهه براي تو پيش رو عشق واميد دوستي به ارمغان بياره
2 نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 13:48  توسط شبنازعلوی  | 

سلام دوستان من

امیدوارم این بی نظمی در نوشتن زیاد برام گرون تموم نشه ودوستان عزیزی رو که با یخ حوض شکوندن ومس سابیدن با زحمت پیدا کردم از دست ندم

پائیز منو همیشه شارژ میکنه  خدا جون خواهش ميكنم يه بارون با حال بفرست تا من زيرش راه برم افكارمو منظم كنم 

 از مشاهده اخبار صدای آمریکا دلم میلرزه وفشار مینیمم به ده میرسه

دیروز تو بازار مرکزی شهر به مردم درحال خرید خیره شده بودم یه دفعه دلم گرفت

با خودم گفتم خدایا این مردم و از جنگ حفظ کن

دخترم گفت مامان خانم با خودت چی  داری میگی مردم نگاه میکنن

به روح پدر هرچی آدم خله صلوات

تا بعد

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 15:8  توسط شبنازعلوی  | 

من پا پس ميكشم ودرنيم گشوده به روي تو بسته ميشود .........

اين روزها صحنه هائي ميبينم كه دائم اين خط از شعر شاملو تو ذهنم تداعي ميشه ولش كن خواهر حالاميگيد بعد خدا سال اومده موج منفي پراكني مي كنه .ولي نه خدا رو شكرحالم خوبه سخت مشغول بچه داريم واز اين مدرسه به آن مدرسه درجريان.... مثل شهروند با فرهنگ عضو انجمن اوليا ومربيان شدم .ومثل ماماناي خوب وقتمو صرف خانواده ميكنم . بعد از اين بيشتر اينجا خواهم بود. تا خدا چه خواهد .

2 نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 13:15  توسط شبنازعلوی  | 

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
سلام دوستان نازنين

ماه خدا برشما مبارك منو موقع روزه داري كه دلتون ضعف ميره وهوس مرغ وپلو ميكنيد به ياد بياريد ودعا كنيد منم به ياد شما هستم

2 نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 11:37  توسط شبنازعلوی  | 

شبناز حسودی میکند
چند ی پیش خانمی از اشنایان  به سلامتی صاحب بچه شده بود .   وقتی با خبر شدم بعد از سپاس خداوند از سلامتی مادر بچه تحفه ای کوچک  به رسم چشم روشنی خریدم وبه همراه خواهر همسرم به دیدارش رفتیم .

اول فکر کردم اشتباه آمده ایم گفتم خواهرشورجون فکرکنم اینجاعقدکنونه کوچه اونوری باید پیاده میشدیم ولی نه خیر مثل اینکه همینجا بود خانم ها دسته دسته با آخرین مدل مو آرایش تشریف فرما میشدند میزبان ها که متشکل از خانم ها ی فامیل نزدیک نی نی کوچولو وپدر ومادرش  بودند با لباس های دکولته  کفش های پاشنه ده سانتی و ست های جواهر به مهمانان خوش آمد می گفتند .خانم زائو  در یک لباس خواب اشرافی با زینت آلات هدیه همسرش به مناسبت این میلاد خجسته مثل کلئوپاترا در تختی زیبا زیر لحاف اطلس لم داده بود . وبچه بنده خدا که ازاین همه رفت وآمد وسروصدا گیج ومنگ بود  در لباسی مارک دار کنارش بود

دورتا دور سالن روی میز ها پر از میوه های دست چین آجیل چهار مغز وشیرینی های خانگی سفارشی بود .

ودر اتاقی سیسمون ی نوزاد که صدالبته همه ا جناس لوکس واز آب گذشته بودند جهت بازدید مهمانان چیده شده بود    

شبناز خانم که دوساعتی بیشتر نبود از اداره اومده بودوسردرد خفیفی هم داشت بیشتر خودشو برای یه مجلس خودمونی چهار پنج نفره آمده کرده بود واصلا اصلاحوصله  شرکت دریک مهمانی به سبک ویکتاریا رانداشت بهانه ای برای خروج جور کردواز اونجا در رفت

شبناز یا د زایمان خودش افتاده بود تو شهر غربت دور از فامیل بی تجربه وناشی.....بی هیچ توقعی از هیچ بنی بشری .... تمام مسیر برگشت و درگذشته سیرکرد و برای خودش دلسوزی کردکه گل به سرت بگیرن که همه کارت مثل سربازا میمونه اجباری وهول هولکی... . یادته میگفتی واسه چی بخوابم من که حالم خوبه؟؟؟؟؟ حالا اگه دوباره بچه دارشد تو این سال وزمونه  بدونید میخواد اینجور زائیدن وبه قول (لرها) عزیز نازاری کردن و  تجربه کنه   ( هول نکنید شوخی کردم)

شبناز درحال دلسوزی برای خودش 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 17:54  توسط شبنازعلوی  | 

سیمین خانم برایم قصه بگو ....
عکس سیمین دانشور نازنین  روی تخت (ای سی یو) دلتنگم کرد زنی از نسل زنان شیرزن...... کاش زندگی اینقدر کوتاه نبود ..... کاش سیمین بیشتر برایمان نوشته بود........ قلبم از دوری او به هم خواهد فشرد...

چند سال باید بگذرد تا دوباره زنی مثل سیمین بزاید مادر دهر؟؟؟؟؟؟

2 نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 12:37  توسط شبنازعلوی  | 

بازگشت
 سلام

من زنده ام این وبلاگم تعطیل نیست برمیگردم. با امید بیشتر و دلی روشن   تر.... امیدوارم همه دوستانم تو دنیای مجازی خوب باشن ودوست من باقی بمونن به امید دیدار.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/21ساعت 16:47  توسط شبنازعلوی  | 

ترس ها وآرزوها

منگولی عزیزم     منو به بازی ترس ها وآرزو ها دعوت کرده .ای بسوزه پدر ترس ودلهره که پدر درمیاره ونمیذاره آدم طعم خوش زندگی را بچشه وهمیشه باید دنیا رو کدر ببینه.

خوب ببینم از چه چیزهائی میترسیدم ومیترسم ...

ازجنگ از ناامنی از آدم حسود وبدجنس   ازناتوانی ونیازمندی از بی پولی وبدهکاری از بیماری پوستی وسرطان ازدیدن باطن دیگران .اززلزله وحشت دارم ..راستی ازموش هم خیلی میترسم همینطور از مارمولک که اگه نزدیکم باشه قبضه روح میشم   خوب این سالاد ترس بود درهم وبدمزه

از یه چیزائی هم میترسم که نمیشه گفت امیدوارم هیچوقت اتفاق نیفته  آمین

واما آرزو های من ......

آرزو دارم که جاده های کشورم قتلگاه مردم نباشه وهرروز خبر تصادف های جگرخراش به گوش نرسه

ایران ازتحریم اقتصادی خارج بشه وچند تا هواپیمای ارباس باحال بخره

تو روزنامه ها پر از آگهی دعوت به کار باشه وبرای همه جوونا بعد از فراغت از تحصیل کار پیدابشه

بچه هام رو همیشه موفق وسالم ببینم 

شیرینی ازچشم من بیفته وعاشق سبزیجات بشم

وهزار تا آرزوی دیگه .......

 

 

 

 


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 12:35  توسط شبنازعلوی  | 

سعدی شناسی؟؟؟
 سلام دوستان
 خیلی وقت بود که میخواستم کتاب ها ئی رو که بارها هدیه داده بودم برای خودم هم بخرم تا امسال نوروز که  دوباره فرصتی دست داد وبه شیراز ناز سفر کردیم و فرصت مغتنم ترآنکه یک صبح بهاری گشت وگذاری داشتیم به همراه همسرم حوالی ارگ کریم خان وموزه پارس که محل کسب کتابفروش های بی سر پناه و بی دکان شیراز ه امیدوارم بتونید یک بارهم شده دهه اول فروردین ترجیحا ساعت حدود 10 صبح اونجا باشید... دست فروشانی رو میبینید که متاع انها کتابه. اختمالا هرچه که سالها دنبالش میگشتید در بساط آنها خواهید دید. وچون هوای پاک آفتاب زیبا وبوی علف های سبز ودرخت های جوان  هوش از سرتون برده  ودرعالم دیگه ای سیرمیکنید . حساب گری رو فراموش میکنید و آنچه را دوست دارید از میان کتابها  خواهید خرید.همه اینها را گفتم تا بگم بله منم مدهوش شدم وبعد ازچند سال استفاده از کتاب های امانتی یه جفت گلستان وبوستان زیبا با خط مصطفی اشرفی خریدم     با همسرم صفحه اولش رانوشتیم  وایندفعه تقدیم کردیم به خودمون وامضا کردیم .  واز این خل بازی هاکه دوست دارم .  
 عجب نابغه ای بوده این سعدی شیرازی.حتما الان فکر میکنید که من مثل گاسپار  هاوزر تو زیر زمین زندونی بودم واز بشریت بی اطلاع که تاحالا نمیدونستم سعدی چه آدم بزرگیه ولی بعضی چیزها هست که آدم دوبار باید بفهمه  تو اینسال وزمونه یعنی در آغاز قرن بیست ویکم واوج ادعاهای بشر در مورد هر چیز... هیچکس رانشناختم وندیدم که مثل این مرد دنیا دیده و نیک نهاد برای هر سوال جوابی وبرای هر نکته شعر وغزلی در آستین داشته باشه .
 ... حقا که ...

زخاک سعدی شیراز بوی عشق می آید     هزار سال پس از مرگ وی گرش بوئی


 

2 نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 3:4  توسط شبنازعلوی  |